X
تبلیغات
رایتل
آب و آیینه
به گلشن‌رویی آب و روشن‌روزی آیینه
آرشیو
7 اردیبهشت 1386
مغازه‌ی آرزوها

رامین عزیز چند روزی است که مرا به بازی آرزوها دعوت کرده است و من فرصتی برای لبیک‌‌گویی به آن نیافته بودم. شاید در کُنه وجودم جان آرزومندی داشته باشم، اما ترجیح می‌دهم شعری از «آوا کوه‌بر» را اینجا بنویسم؛ بجای آنکه بخواهم در انتظار حجله‌ی بختی باشم برای دست در دست آرزو نهادن.

 

به مغازه‌ی آرزوها رفتم

بر سر دخل خدا را دیدم

رویا را متر می‌زد

انسان‌ها را دیدم

همه در حال چانه زدن

به خودم گفتم بخرم نخرم

تهی از مغازه بیرون آمدم

آرزوها را پشت‌سر گذاشتم

سوار تاکسی تنهایی شدم

و نشانی دلم را به او دادم

دور گشتم

از شهر بیهودگی


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 266948


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
از گوشه و کنار...