به گلشن‌رویی آب و روشن‌روزی آیینه
آرشیو

هر فیلم فقط 100 تومان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
13 مرداد 1386
روشنفکرانِ دینی، تحریف‌ کنندگانِ اصلی دین هستند

«...از علمی–سخن–گفتن درباره‌ی دین برای دین فقط خُسران حاصل می‌شود. حال که چنین است تنها دین را در مقامِ قضاوت درباره دین قرار دهیم و دینی-سخن-گفتن درباره‌ی دین را با نظر به برنهشت‌های سروش بیازماییم. این دینی‌ترین رویکردِ ممکن است، آنچنانی که علمی-سخن-گفتن درباره‌ی دین غیر دینی‌ترین و حتی دقیقتر بگوییم ضدِ دینی‌ترین رویکرد ممکن. دینی-سخن-گفتن درباره دین با نفسِ دین می‌خواند، چون بدینسان زبانِ دینی بصورتِ ابرزبان درمی‌آید و دین تنها به خود این ارج را می‌نهد که درباره‌ی مفهوم‌ها و گزاره‌های دینی قضاوت کند.

دینی-سخن-گفتن درباره‌ی دین چیزی همتراز با علمی-سخن-گفتن درباره علم نیست. سخنِ علمی بر امکانِ رجوع به ابرزبانی به نامِ زبانِ متعارف و از آن راه واگشت به زیست‌جهانِ طبیعی و تاریخیِ انسان استوار است. انتزاعی‌ترین و دور-از-ذهن‌ترین نظریه‌های علمی را می‌توان مشمولِ قاعده‌ی واگشت‌پذیری به ابرزبانِ متعارف دانست. یک وظیفه مهمِ فلسفه تبیین این واگشت‌پذیری و حرکتِ عکس آن است که فراگشتِ زیست‌جهانِ طبیعی و تاریخی به علم است.

دینی-سخن-گفتن درباره‌ی دین اما بر تصورِ حقی انحصاری برای دین در داوری درباره‌ی مفهوم‌ها و گزاره‌های دینی مبتنی است. در این نحوه سخن گویی مفهوم‌هایی چون ذات و عرض در اصل جایی ندارد. این مفهوم‌ها تباری یونانی دارند و یونانیت با نفسِ دین و نحوه‌ی انکشافِ تاریخیِ دینی سازگار نیست. درست است که مسلمانان کوشیده‌اند بر مبنای منطقِ یونانی و درکِ یونانی از مرتبه‌بندیِ مفهوم‌ها اصول و فروعِ دین را تقریر کنند، اما این اتفاقی پسین است و چیزی است که در کتاب‌های تفسیری رخ داده است. قرینه‌ی این اتفاق انتظامِ منطقی دادن به دستورِ زبانِ عربی بود پس از آنکه عربی‌دانان با منطقِ یونانی، که زادگاهِ آن دستورِ زبانِ یونانی است، آشنا شدند.

ذات و عرض درکِ خاصی از نظم، درکِ خاصی از اصلی و فرعی، بود و نمود، پیشین و پسین وحقیقت و تاریخ را می‌طلبد که با نصِ متن‌های کانونیِ دینی سازگار نیست. جنبه‌ی مهمی از نظمِ فکرِ یونانی به جایگاهِ تعلیم و تربیت بویژه در آتن باز می‌گردد. در تعلیم و تربیت باید به دانسته انتظام بخشید، نخست مقدمات را گفت، پس آنگاه وارد مبحث شد، موضوع‌های میانی را شرح داد و سپس بحث را به سطحِ عالی کشاند. آموزه‌های منتقل شده در دوره ی ابلاغِ دین این نظمِ آموزشی را ندارند. پساتر است که می‌بینیم در مدرسه‌ها و در جریانِ فرقه‌سازی‌ها و ستیزه‌های فرقه‌ای به آنها نظم می‌دهند و به این منظور از تجربه‌ی یونانی بهره می‌گیرند. بنابراین می‌توان این حکم را داد که هر کتابِ تعلیمیِ دینی با نوعی تحریفِ آموزه‌های نخستین همراه است. شاهدِ مهمی که برای توضیح درکهای متفاوت از نظم می‌توان آورد، شیوه‌ی فصل‌بندیِ کتاب است. کتاب را می‌توان به ترتیبِ تاریخیِ نوشتنِ فصل‌های آن انتظام داد یا با نظر به موضوع‌های مطرح در آن. آنچه رخ داده اما سطح درکی بس ابتدایی از نظم را می‌رساند.

در آموزه‌های نخستینِ مکتوب‌شده نظمی پذیرنده‌ی ذات و عرض وجود ندارد. مفهوم‌ها مشخص‌اند، درجه انتزاع در آنان به هیچ رو از سطحِ ادراکِ روزمره فراتر نمی‌روند، موضوع در مفهومِ اندیششی – آموزشی وجود ندارد، آنچه هست بیان حالت است و شرحِ حادثه و فرمان. گزاره‌ها همتراز در هم گره خورده‌اند، پس و پیش می شوند، یکدیگر را تقویت، تضعیف یا حتی نسخ می‌کنند، تکرار می‌شوند، بی‌دلیل به هم پیوند می‌خورند و بی‌دلیل از هم می‌گسلند. از دیدگاهِ دینی تنها یک چیز است که آنها را به آن صورتی که هست در آورده: آن چیز خواست و قدرتِ الهی است. منطق را در اینجا به نیروی انتظام بخش تبدیل کردن کفر است. این سخن کشف تازه‌ای نیست. در سنت فکری خطه فرهنگی ما مدام مضمون این اندیشه بیان شده است. کسانی که خواهانِ شستنِ دفتر شده‌اند تا همدرسِ درس گیرندگانِ نخستینِ دین شوند، به این موضوع پی برده بوده‌اند.

مفهوم‌ها و گزاره‌های آنچه که به نام کتاب و سنت اساس دین را می‌سازند، از مرتبه‌مندیِ منطقی پیروی نمی‌کنند. انتظام دادن به آنها به ناچار حذف یا کمرنگ کردنِ پاره‌هایی از آنها را به دنبال می‌آورد. از این نظر بهترین شیوه را در معرفیِ کلیتِ دین محمد باقر مجلسی در بحارالانوار به کار بسته است: او حدیث از پس حدیث آورده است و چندان نگرانِ نظم بخشیدن به آنها نیست. در این کتاب همه چیز ذاتی است، همه چیز اصلی است. اگر کسی مثلا تجویزهای طبی آن را نادیده گیرد، دین را سانسور کرده تا از آن چیزی بسازد بابِ طبعِ متجددان. ابرزبانِ ما اگر زبانِ دینی باشد، پاسخِ ایرادهای کفرآمیزِ متجددان را این گونه می‌دهیم: شما نمی‌توانید از حکمتِ خُفیه‌ی این تجویزها سر در آورید! اگر به عقلِِ خود غَرّه شوید و شک کنید، سر از جهنم درخواهید آورد!

"استدلالِ" نابِ دینی فقط به این گونه است: اگر نپذیری گرفتارِ عقوبت خواهی شد! این نکته‌ی کانونیِ منطقِ ایمانی در زیر قشری از مفهوم‌ها و گزاره‌های منطقِ یونانی پنهان شده است. کافی است اندکی مقاومت کنیم تا پوششِ تزیینی کنار زده شود و ایمان برهانِ قاطع خود را بنماید.

دگرنماییِ دین از همان بدوِ ورودِ علم‌های غیر‌عربی به حیطه ی جهان‌بینیِ عرب آغاز شد. دانشمندان بزرگترین تحریف کنندگانِ دین بوده اند، چون خواسته‌اند پویش و شور و خود انگیختگی ایمانی را در قالبِ تأمل و درنگِ علمی بریزند. عرضه‌ی دین به قوم‌هایی متمدن‌تر از بادیه‌نشینان ایجاب می‌کرده است که چهره‌ی آن را بیارایند. کافی است کتاب‌هایی را که در دو قرنِ نخست نگاشته شده‌اند و هنوز رنگ و بوی دوره‌ی آغاز را دارند با کتاب‌های بعدی مقایسه کنیم، تا دریابیم تحریف تا چه حد پیش رفته است. موجِ دوم تحریف در دوره‌ی شکل گیری مذهب‌ها و فرقه‌ها به پا می‌خیزد. حدیث می‌سازند و تفسیر‌های بابِ طبع خود را رواج می‌دهند. با عصرِ جدید دوره‌ی سوم تحریف آغاز می‌شود و آن تحریفِ دین است بدان سان که متجددان و به‌اصطلاح غرب‌زدگان را خوش آید. در این دوره است که گفتمانِ متأثر از علم و انسان‌باوری را ابرزبان قرار می‌دهند و از این دیدگاه درباره‌ی دین داوری می‌کنند. تحریف کنندگانِ اصلی در این دوره روشنفکرانِ دینی هستند. نکته‌ی کانونی در کلِ اثر‌هایی که اینان نگاشته‌اند، واکاستنِ دین به چیزی بس انتزاعی به نام ذات، معنا، پیام و همانند این‌ها و حرکت از این ادراکِ انتزاعی، که در آن فرق میان پیامبر و امام با فیلسوفِ عصرِ روشنگری از میان می‌رود، به سوی موضوع‌های جدید است. با این شگرد دین چیزهایی را که دستاوردِ روشنگری بوده است به رسمیت می‌شناسد. شادمانی از این که حقوق بشر را برمی‌شناسد، نباید باعث آن شود که بر سانسورِ بزرگِ متجددمآبانه چشم چوشیم.

برقِ تجدد چشمِ همه را زده است، حتی علمای حوزوی به عنوانِ میراث‌داران اصلی سنت دینی ملاحضه‌ی الزام‌ها و تحمیل‌های تجدد را می‌کنند. توصیه به علم‌اندوزی و پیشرفت تکنولوژیک و مدنیتِ قانونمند تسلیم شدن به کفر است. وجودِ موازی حوزه و دانشگاه به معنای التقاط است. حتی وجود مطب و بیمارستان از التقاط خبر می‌دهد، چون پزشکی جدید بر درکی از پیکرِ انسانی استوار است که با ادراکِ دینی نمی‌خواند. پیکرِ انسانی را سازه‌ای در نظر می‌گیرند که با سازو کارهای طبیعی توضیح‌پذیر است و در آن هیچ اثری از موهبت الهی نیست. از چیزی که مظهرِ موهبت نباشد، نمی‌توان موهبتی را گرفت، بنابر این نمی‌توان این پیکر را قصاص کرد تا نمادِ عقوبت باشد. پس همزمان با اعلامِ شکلِ قانونی یافتنِ احکامِ قصاص می‌بایست همه‌ی درمانگاه‌ها را می‌بستند و نیز دانشکده‌های حقوق را. روانشناسی جدید را نیز می‌بایستی ممنوع می‌کردند. ورزش نیز می‌بایست ممنوع می‌شد چون ورزش در معنای مدرن آن بر درکی بس غیر دینی از بدنِ انسانی استوار است. طبیعی است که همزمان حکمِ اصلی دین درباره‌ی زنان نیز می‌بایست اجرا می‌شد. چنین نکردند و این همه نشان‌دهنده‌ی التقاط است و تسلیم شدن به مدرنیت...»

 

محمدرضا نیکفر – ذات یک پندار (انتقاد از ذات‌باوری اطلاح‌طلبانِ دینی در نمونه‌ی سروش) – متن کامل مقاله


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 102024


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
از گوشه و کنار...
انستیتو کانسر و مشکل شوهر شهین خانم
حسین قاضیان
daal.ir

شاید شما هم شنیده باشید که اولی به دومی گفت: «شنیدی شوهر شهین خانوم* آلزایمر گرفته؟»
و دومی با تعجب گفت «وا! اونا که قرار بود زانتیا بگیرن»
راستش شهین خانوم داستانکِ ما بی‌تقصیر است. این روزها اسم بعضی بیماری‌ها ‌‌آن‌قدر شیک شده که آدم هوس می‌کند اگر نمی‌تواند زانتیا بگیرد، لااقل به چنین بیماری‌های «با‌کلاس»ی مبتلا شود. مثلا‍ همین آلزایمر را در نظر بگیرید. اسم سابقش نسیان بود. لغوه، حالا شده پارکینسون. بواسیر هم که همه سعی می‌کردند یواشکی اسمش را ببرند، حالا شده هموروئید و قابل عرضه و ارائه! این اسم‌گذاری‌ها حتی به هراسِ آشنای چند دهه‌یِ اخیر، یعنی سرطان، هم سرایت کرده و موسسه‌یِ سرطان شناسی را بدل کرده است به انستیتو کانسر.

در این اسم‌گذاری‌های جدید چه رمز و رازی است. چرا این عنوان‌های جا افتاده‌یِ عوام فهم جایش را به واژه‌های ناشناسی می‌دهد که حتی شهین خانمِ ما را هم به اشتباه می‌اندازد؟ قصد ندارم بحث بی‌مزه‌یِ لزوم استفاده از اسامیِ فارسی را پیش بکشم. مقصودم این است که کمی بیشتر بکاویم و ببینیم در این تغییر نام‌گذاری‌ها چه سازوکاری در کار بوده است.
• قبل از هر چیز در نظر داشته باشید که بیماری موضوعی صرفاً جسمانی نیست. در واقع از نظر احتماعی کافی نیست که شخص بنا به معیارهای جسمی بیمار باشد. بلکه مهم‌تر از آن لازم است که فرد از جانب دیگران بیمار «قلمداد» شود. به عبارت دیگر تنها در صورتی که فرد از نظر دیگران بیمار به حساب بیاید، آن دیگران رفتار خود را با او به مثابه‌یِ یک بیمار تنظیم می‌کنند. مثلاً در اغلب بیماری‌ها ما می‌پذیریم که شخص بیمار را از انجام برخی امورِ جاری معاف کنیم. اگر در حال تحصیل باشد، غیبتش را مجاز می‌شمریم؛ اگر مشغول به کار باشد مرخصی‌اش قابل قبول خواهد بود؛ اگر در خانه باشد، خودداریش از فعالیت‌های معمول اغلب پذیرفته می‌شود و از این قبیل. به علاوه، اطرافیان بیمار بر حسب اهمیت و شدت بیماری به اقدامات حمایتی مبادرت می‌کنند. مثلاً فرد را به دست فرآیندهای تشخیصی و درمانی می‌سپارند؛ از او مراقبت‌های خاص به عمل می‌آورند؛ ارتباط عاطفی با او را تقویت می‌کنند و ... همه‌یِ این واکنش‌ها در واقع عبارت است از تنظیم مجدد رابطه با فرد بیمار، از جانب کسانی که او را بیمار «قلمداد کرده‌اند». پیداست که اگر آنان فرد را بیمار به حساب نیاورند، به کنش‌هایشان مطابق روال گذشته ادامه می‌دهند. عامل تغییر کنش در برابر فرد مورد بحث، همان «بیمار به حساب آوردن» اوست.
• «بیمار به حساب آوردن» همان چیزی است که به زبان جامعه شناسی به آن می‌گویند نسبت دادن «نقشِ بیمار» به فرد. هر نقشی معمولاً با یک رشته «انتظارها» هم همراه است. به بیان دیگر از فردی که صاحب یک نقش معین است (مثلاً نقش بیمار) انتظارات خاصی وجود دارد. این انتظارها هم سلبی‌اند هم ایجابی. مثلاً از فردی که نقش بیمار را ایفا می‌کند انتظار نمی‌رود که مثل یک فرد سالم به امور جاری زندگی‌اش بپردازد (انتظار سلبی). اما انتظار می‌رود که مثلاً داروهای تجویز شده را مصرف کند و برای بهبودیش با دیگران همکاری کند (انتظار ایجابی). اما اگر دیگران فرد را بیمار به حساب نیاورند، از او همان انتظارات قبلی را خواهند داشت. در این حالت چنین فردی اگر بخواهد وظایف جاریش را پشت گوش بیاندازد با غُر شنیدن، تنبل و بی‌مسؤولیت خوانده شدن و مانند آن‌ها مجازات خواهد شد، زیرا «نقش بیمار» برای او به رسمیت شناخته نشده است.
• اما آدم‌ها چگونه به این نتیجه می‌رسند که فردی را بیمار به حساب آورند و «نقش بیمار» را برای او به رسمیت بشناسند. جواب ساده‌اش البته این است که از طریق تشخیص پزشکان. اما می‌شود پرسید چرا تشخیص پزشکان برای ما معمولاً حجیت دارد. برای درک حجیت نظر پزشک، باید توجه کرد که فرآیند بیمار به حساب آوردن شخص، جزئی از نظام اجتماعی هر جامعه است. بخشی مهمی از این نظام اجتماعی، نظام معرفتی حاکم بر هر جامعه است. در زمانه‌یِ ما علوم مدرن قدرتمندترین نظام معرفتیِ اغلب جامعه‌ها به حساب می‌آیند و پزشکی نوین بخشی مهم از این نظام معرفتی است. ارزشمندی اجتماعیِ علوم مدرن، و نیز کامیابی‌های پزشکی در درمان بیماری‌ها، عملاً به این نظام اقتداری کم‌مانند داده است که اغلب موجب تسلیم افراد به تشخیص‌ها و معیارهای پزشکی می‌شود. حتی نحله‌های مختلف «طب جایگزین» هم با همه‌یِ رواجی که به دست آورده‌اند هنوز از اقتدار لازم برای به هماوردی طلبیدن پزشکی مدرن برخوردار نیستند. ما نیز همه‌یِ این چیزها را در جریان اجتماعی شدن یاد می‌گیریم و از اهمیت و ارزش علم به طور کلی و از اقتدار پزشکی به طور خاص آگاه می‌شویم و اغلب هم بدون چون و چرای جدی به آن‌ها تن می‌دهیم.
• به این ترتیب، وقتی ما حرف پزشک را در مورد بیمار بودن شخص می پذیریم، داریم به شبکه‌یِ تودرتویی از نظام اجتماعی و معرفتیِ مسلط، و اقتدار آن سر تسلیم فرود می‌آوریم. اقتداری که پزشکی از آن برخوردار شده این امکان را برایش فراهم کرده که عملاً به مرجع صاحب صلاحیتی برای بیمار قلمداد کردن تبدیل شود. در واقع بسیاری از افراد با اعلام نهاد پزشکی است که بیمار بودن شخص معینی را به رسمیت می‌شناسند. مثلاً اگر جامعه هنوز زیر نفوذ معرفت پزشکی مدرن قرار نداشته باشد و شخصی دچار فراموش‌های دوران کهولت بشود، آن را تا حدی طبیعی قلمداد می‌کنند. اما اگر در همین جامعه زمانی برسد که معرفت پزشکی مدرن دستِ بالا دارد، آن وقت دیگر نمی‌گویند آن شخص نسیان «دارد» بلکه می‌گویند آلزایمر «گرفته» است. به این ترتیب، وضعیتی که پیشتر طبیعی قلمداد می‌شد، اکنون عارضی و تَبَعی به حساب می‌آید و می‌شاید و می‌باید که برای درمانش کاری کرد. در واقع، معیارهایِ عینیِ علم پزشکی در اذهان اغلب‌ مردم عادی نیز معیار لازم و غالباً کافی برای بیمار قلمداد کردن شخص به حساب می‌آیند. اقتدار پزشکی در همین حد باقی نمانده است و صرف‌نظر از مردم عادی سایر نهادهای رسمی (مثل مدرسه و دانشگاه و اداره و کارگاه و کارخانه) هم تأییدِ نهاد پزشکیِ مدرن را معیاری برای بیمار به حساب آوردن شخص قلمداد می‌کنند.
• در جامعه‌ی ما به طور سنتی برخی از وضعیت‌ها را بیماری به حساب نمی‌آورده‌اند. مثلاً نسیان یا فراموشکاری پدیده‌ای صرفاً مترادف و حتی ذاتی کهنسالی به حساب می‌آمده است. همین حکم در مورد لغوه هم بیش و کم صادق است. بواسیر هم اغلب ناشی از سوء رفتار فرد به حساب می‌آمده است،** نه نوعی بیماری مثل سایر بیماری‌هایی که رفتار عامدانه‌یِ فرد در آن نقشی ندارد. اما پزشکی مدرن چطور می‌تواند اقتدار خود را در این زمینه‌‌ها نیز به کرسی بنشاند؟ از این گذشته پزشکی نوین چه نیازی دارد تا به جامعه بگوید که این‌ها هم بیماری‌هایی مثل سایر بیمار‌هایند که مرجع تشخیص و اعلام و درمانش این نهاد است.
• به نظر می رسد اعضای جامعه‌یِ پزشکی برای این منظور از یک استراتژی زبانی نافذ استفاده کرده‌اند. در جامعه‌یِ ما کلمات فرنگی (امروزه انگلیسی) یک قرنی است اقتداری پیدا کرده‌اند که کلمات فارسی از آن بی‌بهره‌اند. این اقتدار البته بازتابی از اقتدار واقعی در جهان زندگی گسترده‌تری است که همه‌یِ ما در آن به سر می‌بریم. به دلیل همین اقتدار برخی از افراد وقتی با هم حرف می‌زنند تصور می‌کنند به کار بردن برخی کلمات انگلیسی به حرف‌‌هایشان صلابت و استحکام می‌دهد و باعث می‌شود طرف صحبتشان قانع یا دست کم ساکت شود. به همین سبک و سیاق است که می‌بینیم نسیان به آلزایمر بدل می‌شود و لغوه به پارکینسون یا بواسیر به هموروئید. به این ترتیب جامعه‌یِ پزشکی با در پیش گرفتن استراتژیِ تغییر عنوان فارسی بیماری‌ها به عنوان‌های دهان‌پرکن انگلیسی می‌کوشد اقتدار زبان انگلیسی را که در این‌جا با اقتدار زبانِ تخصصی خود علم پزشکی هم پیوند خورده، به خود منتقل کند. به عبارت دیگر جامعه‌یِ پزشکی با بهره‌گیری از فرصت‌هایی که این موقعیت زبانی فراهم آورده، می‌کوشد با تغییر نام بیماری از واژه‌ای کهنه و مستعمل به واژه‌ای جدید و تخصصی، به جامعه بقبولاند که این‌ها بیماری‌اند، نه پدیده‌هایی ذاتی و غیر قابل درمان یا پیشگیری.
جامعه‌یِ پزشکی به چنین استراتژی‌هایی نیاز دارد، زیرا از این طریق:
1) حیطه‌یِ دانش خود را از درک و دانش سنتی به نحو نمادین (یعنی از طریق شیوه‌یِ به کاربستن زبان) کماکان متمایز نگه می‌دارد؛
2) سرمایه‌یِ فرهنگیِ ناشی از این تمایز را تصاحب می‌کتد؛
3) بر دامنه‌ی‌ِ صلاحیتِ انحصاریِ خود در بیمار قلمداد کردن وضعیت‌های بدنی می‌افزاید؛
4) کنترل خود را بر بدن انسان‌ها و اقتدار و نفوذ حاصل از آن را تقویت می‌کند؛
5) حوزه‌های جدیدی از کار و شغل برای کسب سرمایه‌یِ مادی تعریف می‌کند.


* در اَقدَمِ نسخ، به جای« شوهر شهین خانوم»، «عیال خسروخان»، آمده است.
** هنوز هم بسیاری تصور می‌کنند بواسیر با همجنس‌خواهی مردانه مرتبط است.