به گلشن‌رویی آب و روشن‌روزی آیینه
آرشیو

18 فیلم ترسناک Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
28 تیر 1387
مخمود، احمدی نژاد!

نمی‌دانم این کلیپ رو دیدید یا نه، ظاهراً از یک گروه اسرائیلیست که درباره‌ی احمدی‌ن‍ژاد اجرا کرده، من که جز دو قسمش که درباره هولوکاست و همجنسگرایی در ایران حرف میزنه را بیشتر نفهمیدم. کسی اگر اطلاعات بیشتری داره ممنون میشم در اختیار بگذاره.

 

دم نوشت: با تشکر از ایشون J


21 تیر 1387
کارگاه هستی؟

این دو نظریه را با هم مقایسه کنید: "عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید / ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی"؛ و: "عاشق سینه چاک یعنی چه / بتپان، عشق پاک یعنی چه". ارتباط این دو شعر در این است که اولی را حافظ در همان عصری سروده که عبید زاکانی دومی را گفته است (احتمالاً در همان شهر). در آتنِ باستان یا در شیرازِ ابواسحاق اینجو یا در قونیه‌ی عصر مولوی یا در اصفهانِ عصر صفویه یا در تهرانِ امروز کدام یک از این دو بیشتر نمایانگرِ طرز فکر و رفتار واقعی انسان مذکّر است؟ حکما پاسخ می‌دهند که بیت دوم از واقعیت حرف می‌زند در حالی که بیت اول به حقیقت می‌پردازد. بهتر است از عرفانیون نخواهیم که حقیقت را تعریف کنند، چون یقیناً مدعا را عین دلیل می‌گیرند و باز مقداری شعر تحویل می‌دهند و پرسش ما بی‌پاسخ می‌ماند. بنابراین ناچاریم اندکی نیز به تعبیر و تفسیر واژه حقیقت بپردازیم.

حقیقت یعنی غایت مطلوبِ ذهنی،‌یعنی ایده‌آل؛ و در این حیطه عبارت است از مضامین، قالبها و تصاویری ادبی که در رفتار نوشتاری و منظومِ فارسی رواج داشته است و اصطلاحاً مکتب عرفان نامیده می‌شود. این مضامین و تصاویر همانند قالبی‌اند که برای تهیه‌ی پارچه سنتی بکار می‌رود و به آن باسمه می‌گویند: طرح‌هایی تبلوریافته از گیاهان و پرندگان و طبیعت که روی چوب حکّاکی شده و نقش آن با ضربه چکش به پارچه منتقل می‌شود. نوع عالی چنین طرحی وقتی با دست بافته شود ترمه و غیره نام دارد؛ نوع تولید انبوه آن پارچه قلمکارِ باسمه خوانده می‌شود. اما نه با ترمه و دیبا می‌توان طبیعت و جهان را توضیح داد نه با پارچه‌ی باسمه. تکوین و تکامل این طرح‌ها، چه در شکل مرغوب چه در نوع پست، نتیجه تلقین و تکرار است و به شناخت واقعی سازنده و بافنده و خریدار از جهان ارتباطی ندارد. اگر بتوان ارتباطی قائل شد، بین چشم و ذهن انسان است و دست او طی هزارها سال پارچه بافی و صنعتگری. محتوای نقش این قالب‌های چوبی نمی‌تواند از حد برداشتی کلی، مُجمل و عاطفی از جهان پیرامون فراتر برود. ترمه یعنی نقش و رنگ و زیبایی چشم‌نواز، بادوام و پالایش، تبلور و انتظام یافته. طبیعت یعنی گل و خار و خاشاک و گربه ولگرد و کلاغ و چنار و بوته‌ی خرزهره‌ی ناپایدار. ادبیات عرفانی نمونه‌ای وهم‌آفرین از جهانِ موهومِ اول، و عبید زاکانی نماینده دومی و نمونه‌ای واقعی از جهان واقعی است. شعر حافظ بیان فکر متعالی، و سروده‌ عبید بیان طرز فکر انسان در زندگی روزمره است (از منش و جزئیات خُلق‌وخوی واقعی پیشینیانمان بسیار کم می‌دانیم، اما شاید بتوان تصور کرد که حافظ با خواندن هزل صریح و شریرانه‌ی عبید بسیار تفریح کرده و حتی او را به‌عنوان زبان گویای خلق خدا ستوده باشد).

محمد قائد / دفترچه خاطرات و فراموشی

 

نظر شما چیست؟


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 102023


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
از گوشه و کنار...
انستیتو کانسر و مشکل شوهر شهین خانم
حسین قاضیان
daal.ir

شاید شما هم شنیده باشید که اولی به دومی گفت: «شنیدی شوهر شهین خانوم* آلزایمر گرفته؟»
و دومی با تعجب گفت «وا! اونا که قرار بود زانتیا بگیرن»
راستش شهین خانوم داستانکِ ما بی‌تقصیر است. این روزها اسم بعضی بیماری‌ها ‌‌آن‌قدر شیک شده که آدم هوس می‌کند اگر نمی‌تواند زانتیا بگیرد، لااقل به چنین بیماری‌های «با‌کلاس»ی مبتلا شود. مثلا‍ همین آلزایمر را در نظر بگیرید. اسم سابقش نسیان بود. لغوه، حالا شده پارکینسون. بواسیر هم که همه سعی می‌کردند یواشکی اسمش را ببرند، حالا شده هموروئید و قابل عرضه و ارائه! این اسم‌گذاری‌ها حتی به هراسِ آشنای چند دهه‌یِ اخیر، یعنی سرطان، هم سرایت کرده و موسسه‌یِ سرطان شناسی را بدل کرده است به انستیتو کانسر.

در این اسم‌گذاری‌های جدید چه رمز و رازی است. چرا این عنوان‌های جا افتاده‌یِ عوام فهم جایش را به واژه‌های ناشناسی می‌دهد که حتی شهین خانمِ ما را هم به اشتباه می‌اندازد؟ قصد ندارم بحث بی‌مزه‌یِ لزوم استفاده از اسامیِ فارسی را پیش بکشم. مقصودم این است که کمی بیشتر بکاویم و ببینیم در این تغییر نام‌گذاری‌ها چه سازوکاری در کار بوده است.
• قبل از هر چیز در نظر داشته باشید که بیماری موضوعی صرفاً جسمانی نیست. در واقع از نظر احتماعی کافی نیست که شخص بنا به معیارهای جسمی بیمار باشد. بلکه مهم‌تر از آن لازم است که فرد از جانب دیگران بیمار «قلمداد» شود. به عبارت دیگر تنها در صورتی که فرد از نظر دیگران بیمار به حساب بیاید، آن دیگران رفتار خود را با او به مثابه‌یِ یک بیمار تنظیم می‌کنند. مثلاً در اغلب بیماری‌ها ما می‌پذیریم که شخص بیمار را از انجام برخی امورِ جاری معاف کنیم. اگر در حال تحصیل باشد، غیبتش را مجاز می‌شمریم؛ اگر مشغول به کار باشد مرخصی‌اش قابل قبول خواهد بود؛ اگر در خانه باشد، خودداریش از فعالیت‌های معمول اغلب پذیرفته می‌شود و از این قبیل. به علاوه، اطرافیان بیمار بر حسب اهمیت و شدت بیماری به اقدامات حمایتی مبادرت می‌کنند. مثلاً فرد را به دست فرآیندهای تشخیصی و درمانی می‌سپارند؛ از او مراقبت‌های خاص به عمل می‌آورند؛ ارتباط عاطفی با او را تقویت می‌کنند و ... همه‌یِ این واکنش‌ها در واقع عبارت است از تنظیم مجدد رابطه با فرد بیمار، از جانب کسانی که او را بیمار «قلمداد کرده‌اند». پیداست که اگر آنان فرد را بیمار به حساب نیاورند، به کنش‌هایشان مطابق روال گذشته ادامه می‌دهند. عامل تغییر کنش در برابر فرد مورد بحث، همان «بیمار به حساب آوردن» اوست.
• «بیمار به حساب آوردن» همان چیزی است که به زبان جامعه شناسی به آن می‌گویند نسبت دادن «نقشِ بیمار» به فرد. هر نقشی معمولاً با یک رشته «انتظارها» هم همراه است. به بیان دیگر از فردی که صاحب یک نقش معین است (مثلاً نقش بیمار) انتظارات خاصی وجود دارد. این انتظارها هم سلبی‌اند هم ایجابی. مثلاً از فردی که نقش بیمار را ایفا می‌کند انتظار نمی‌رود که مثل یک فرد سالم به امور جاری زندگی‌اش بپردازد (انتظار سلبی). اما انتظار می‌رود که مثلاً داروهای تجویز شده را مصرف کند و برای بهبودیش با دیگران همکاری کند (انتظار ایجابی). اما اگر دیگران فرد را بیمار به حساب نیاورند، از او همان انتظارات قبلی را خواهند داشت. در این حالت چنین فردی اگر بخواهد وظایف جاریش را پشت گوش بیاندازد با غُر شنیدن، تنبل و بی‌مسؤولیت خوانده شدن و مانند آن‌ها مجازات خواهد شد، زیرا «نقش بیمار» برای او به رسمیت شناخته نشده است.
• اما آدم‌ها چگونه به این نتیجه می‌رسند که فردی را بیمار به حساب آورند و «نقش بیمار» را برای او به رسمیت بشناسند. جواب ساده‌اش البته این است که از طریق تشخیص پزشکان. اما می‌شود پرسید چرا تشخیص پزشکان برای ما معمولاً حجیت دارد. برای درک حجیت نظر پزشک، باید توجه کرد که فرآیند بیمار به حساب آوردن شخص، جزئی از نظام اجتماعی هر جامعه است. بخشی مهمی از این نظام اجتماعی، نظام معرفتی حاکم بر هر جامعه است. در زمانه‌یِ ما علوم مدرن قدرتمندترین نظام معرفتیِ اغلب جامعه‌ها به حساب می‌آیند و پزشکی نوین بخشی مهم از این نظام معرفتی است. ارزشمندی اجتماعیِ علوم مدرن، و نیز کامیابی‌های پزشکی در درمان بیماری‌ها، عملاً به این نظام اقتداری کم‌مانند داده است که اغلب موجب تسلیم افراد به تشخیص‌ها و معیارهای پزشکی می‌شود. حتی نحله‌های مختلف «طب جایگزین» هم با همه‌یِ رواجی که به دست آورده‌اند هنوز از اقتدار لازم برای به هماوردی طلبیدن پزشکی مدرن برخوردار نیستند. ما نیز همه‌یِ این چیزها را در جریان اجتماعی شدن یاد می‌گیریم و از اهمیت و ارزش علم به طور کلی و از اقتدار پزشکی به طور خاص آگاه می‌شویم و اغلب هم بدون چون و چرای جدی به آن‌ها تن می‌دهیم.
• به این ترتیب، وقتی ما حرف پزشک را در مورد بیمار بودن شخص می پذیریم، داریم به شبکه‌یِ تودرتویی از نظام اجتماعی و معرفتیِ مسلط، و اقتدار آن سر تسلیم فرود می‌آوریم. اقتداری که پزشکی از آن برخوردار شده این امکان را برایش فراهم کرده که عملاً به مرجع صاحب صلاحیتی برای بیمار قلمداد کردن تبدیل شود. در واقع بسیاری از افراد با اعلام نهاد پزشکی است که بیمار بودن شخص معینی را به رسمیت می‌شناسند. مثلاً اگر جامعه هنوز زیر نفوذ معرفت پزشکی مدرن قرار نداشته باشد و شخصی دچار فراموش‌های دوران کهولت بشود، آن را تا حدی طبیعی قلمداد می‌کنند. اما اگر در همین جامعه زمانی برسد که معرفت پزشکی مدرن دستِ بالا دارد، آن وقت دیگر نمی‌گویند آن شخص نسیان «دارد» بلکه می‌گویند آلزایمر «گرفته» است. به این ترتیب، وضعیتی که پیشتر طبیعی قلمداد می‌شد، اکنون عارضی و تَبَعی به حساب می‌آید و می‌شاید و می‌باید که برای درمانش کاری کرد. در واقع، معیارهایِ عینیِ علم پزشکی در اذهان اغلب‌ مردم عادی نیز معیار لازم و غالباً کافی برای بیمار قلمداد کردن شخص به حساب می‌آیند. اقتدار پزشکی در همین حد باقی نمانده است و صرف‌نظر از مردم عادی سایر نهادهای رسمی (مثل مدرسه و دانشگاه و اداره و کارگاه و کارخانه) هم تأییدِ نهاد پزشکیِ مدرن را معیاری برای بیمار به حساب آوردن شخص قلمداد می‌کنند.
• در جامعه‌ی ما به طور سنتی برخی از وضعیت‌ها را بیماری به حساب نمی‌آورده‌اند. مثلاً نسیان یا فراموشکاری پدیده‌ای صرفاً مترادف و حتی ذاتی کهنسالی به حساب می‌آمده است. همین حکم در مورد لغوه هم بیش و کم صادق است. بواسیر هم اغلب ناشی از سوء رفتار فرد به حساب می‌آمده است،** نه نوعی بیماری مثل سایر بیماری‌هایی که رفتار عامدانه‌یِ فرد در آن نقشی ندارد. اما پزشکی مدرن چطور می‌تواند اقتدار خود را در این زمینه‌‌ها نیز به کرسی بنشاند؟ از این گذشته پزشکی نوین چه نیازی دارد تا به جامعه بگوید که این‌ها هم بیماری‌هایی مثل سایر بیمار‌هایند که مرجع تشخیص و اعلام و درمانش این نهاد است.
• به نظر می رسد اعضای جامعه‌یِ پزشکی برای این منظور از یک استراتژی زبانی نافذ استفاده کرده‌اند. در جامعه‌یِ ما کلمات فرنگی (امروزه انگلیسی) یک قرنی است اقتداری پیدا کرده‌اند که کلمات فارسی از آن بی‌بهره‌اند. این اقتدار البته بازتابی از اقتدار واقعی در جهان زندگی گسترده‌تری است که همه‌یِ ما در آن به سر می‌بریم. به دلیل همین اقتدار برخی از افراد وقتی با هم حرف می‌زنند تصور می‌کنند به کار بردن برخی کلمات انگلیسی به حرف‌‌هایشان صلابت و استحکام می‌دهد و باعث می‌شود طرف صحبتشان قانع یا دست کم ساکت شود. به همین سبک و سیاق است که می‌بینیم نسیان به آلزایمر بدل می‌شود و لغوه به پارکینسون یا بواسیر به هموروئید. به این ترتیب جامعه‌یِ پزشکی با در پیش گرفتن استراتژیِ تغییر عنوان فارسی بیماری‌ها به عنوان‌های دهان‌پرکن انگلیسی می‌کوشد اقتدار زبان انگلیسی را که در این‌جا با اقتدار زبانِ تخصصی خود علم پزشکی هم پیوند خورده، به خود منتقل کند. به عبارت دیگر جامعه‌یِ پزشکی با بهره‌گیری از فرصت‌هایی که این موقعیت زبانی فراهم آورده، می‌کوشد با تغییر نام بیماری از واژه‌ای کهنه و مستعمل به واژه‌ای جدید و تخصصی، به جامعه بقبولاند که این‌ها بیماری‌اند، نه پدیده‌هایی ذاتی و غیر قابل درمان یا پیشگیری.
جامعه‌یِ پزشکی به چنین استراتژی‌هایی نیاز دارد، زیرا از این طریق:
1) حیطه‌یِ دانش خود را از درک و دانش سنتی به نحو نمادین (یعنی از طریق شیوه‌یِ به کاربستن زبان) کماکان متمایز نگه می‌دارد؛
2) سرمایه‌یِ فرهنگیِ ناشی از این تمایز را تصاحب می‌کتد؛
3) بر دامنه‌ی‌ِ صلاحیتِ انحصاریِ خود در بیمار قلمداد کردن وضعیت‌های بدنی می‌افزاید؛
4) کنترل خود را بر بدن انسان‌ها و اقتدار و نفوذ حاصل از آن را تقویت می‌کند؛
5) حوزه‌های جدیدی از کار و شغل برای کسب سرمایه‌یِ مادی تعریف می‌کند.


* در اَقدَمِ نسخ، به جای« شوهر شهین خانوم»، «عیال خسروخان»، آمده است.
** هنوز هم بسیاری تصور می‌کنند بواسیر با همجنس‌خواهی مردانه مرتبط است.