X
تبلیغات
رایتل
آب و آیینه
به گلشن‌رویی آب و روشن‌روزی آیینه
آرشیو
10 آذر 1387
به عمل کار برآید و عمل ممکن نیست

مرتضی مردیها از متفکران محبوب من است؛ ساختار شکنی و به چالش خواندن مفروضات فکری عوام و روشنفکران و نتیجه‌گیری‌های نامتعارف از آن مشخصه اصلی این صریح اللهجه‌ترین مدافع لیبرالیسم و فایده‌گرایی در کشور ماست. تولید و توزیع لذت و دعوت به زندگی و خدمت معشوق و می هم اصلی‌ترین ارزشی است که او در زمانه عسرت تبلیغش را می کند. مقاله سیاست در () بگمانم ادامه و تکمله‌ای است بر مقاله‌ای که او درآستانه نوروز 85 در روزنامه شرق منتشر نمود و در آن هرگونه تلاش برای تغییر وضعیت نامساعد سیاسی و اجتماعی موجود را به مشت بر سندان کوبیدن و تخیل هنرى تعبیر کرد: «در هنر غالباً دنبال آن بوده‌ایم، که جبران مافات واقع کنیم؛ جایى که دست و پا باز مى‌ماند، خیال به پرواز درمى‌آید. هم از این روست شاید که در سال‌هاى اخیر، کثیراً کشتى‌مان به گل نشسته، ولى بادبان آن شدیداً در اهتزاز بوده است. منظورم از کشتى، برنامه و از بادبان، آرزو است.» و آنگاه این پیشنهاد که چرا «از پس عمرى تلاش نافرجام در دل سپردن به وعده‌هاى بى‌میعاد و بى‌موعد، خلق را به اِسکُنت‌کردن چک‌هاى مدت‌دار لذت تشویق‌نکنیم؟» پیشنهادی که او نام «صبر شیرین» را بر آن نهاد: «صبر شیرین عبارت است از فاصله گرفتن از معرکه‌اى که سرنوشت آن، به تقریب، هیچ در اختیار ما نیست و پرداختن به کسب حداکثر بهره‌ی ممکن و تلاش در نباختن نقد عمر به وعده‌هاى نسیه. وعده‌هایى که چه از جانب شبه احزاب و چه از جانب محافل، حتا اگر از سر جهل و غرض نبوده‌باشد، بارى حاصلى نداشته‌است.»

به یاد دارم چند سال پیش که مردیها در اصفهان مهمان جمعی از دوستان بود یکی از مشخصه‌های از او - که مرا به شگفتی آورد - آن بود که انتقاد منتقدان را بدون این که جایی شنیده یا خوانده باشد پیش‌دستانه از بَر بود. در آن مقاله نوروزی هم زودهنگام انتقادات به این پیشنهاد را پاسخی کوتاه داده است: «معلوم است که با معاییر رایج روشنفکرى اهل عمل و مبارزه و شعار «موج‌ایم که آسودگى ما عدم ماست»، که در خون ما فرو نشسته و در روح ما رسوب‌کرده، این اصلاً راه حل قشنگى نیست (بسا که از چشم کسانى، قشنگى باشد که میمى به مقام قاف آن صعود کرده)، اما آنچه، به هر دلیلى همیشه درست و بدیهى انگاشته‌ایم معلوم نیست، غلط نباشد. حافظ مى‌گوید:

از قیل و قال مدرسه حالى دل‌ام گرفت/ یک چند نیز خدمت معشوق و مى کنم.

حرفه‌اى‌هاى سیاست، در کنار بخشى از روشنفکران سیاسى، شاید سیاست‌ورزى‌شان، اصالتاً همان خدمت معشوق و مى‌باشد، اما دیگران که از این امامزاده انتظار معجزه‌اى در خصوص شفاى بیمارى و طول عمر با صحت و غیره دارند، وقتى مى‌بینند نه که معجزه ندارد بلکه عجز دارد، دخیل چرا برنکنند؟... ممکن است بگویند تو اگر خسته‌شده‌اى (یا به قولى خسته‌بوده‌اى(، سرِ خود گیر و جان تاریک برهان، چرا براى توجیه خود در پوستین دیگران افتاده‌اى؛ در پاسخ مى‌گویم که (گرچه خلایق براى کامیابى، از امدادهاى غریزى به قدر لازم مستمندند) امید مى‌برم در این کار صواب، به حکم مسئولیت (یعنى علائق) روشنفکرى شرمگین لیبرال، عقل را آگاهانه به خدمت غریزه‌ی حیات بخوانم و جمعى بیش‌تر را قدرى بیش‌تر با این راه همراه کنم.»

***

روانشناسان به ما آموخته‌اند که آدمیان چنانند که گاه آنچه را میخواهند هست میپندارند و آنچه را آرزو میکنند محتمل. این در ترازوی عقل چندان راست نمی‌آید: نه‌مگر بیشترینه ما همیشه در آرزوی ثروت و سُروریم و فخر و غرور و نیک هم میدانیم که فاقد آنیم و از همین رو ناراحتیم و نگران؟ پس به‌جز برخی اهل توهم که در حواشی تیمارستانها خود را ناپلئون در آغازگاه نبرد اوسترلیتز میپندارند یا ژنرال کوتوزف در شروع نبرد بورودینو یا تکنسینی که آماده است تا موشکی به فضا پرتاب کند یا دانشمندی در آستانه پرده‌برداری از اکتشافی بزرگ، و برای آغاز آن، تا لحظاتی دیگر، عمری است شمارش معکوس سر داده‌اند، دیگر چه‌کسانی ممکن است به ناتوانی رقت‌انگیز خود در اغلب امور هوشیار نباشند، و هویت نافرجامِ بسی دادوفریادها یا، بدتر، حالت مذبوحانه بسی دست‌و‌پازدن‌ها را درنیابند. نه، آن ادعا بیشک بهره حقیری از حقیقت دارد: ما هزاره‌هاست که این جمله مادر آن جنگجوی شکست‌خورده رومی، لابلای دیواره‌های ذهنمان پژواک میکند که در تسلا و توجیه او میگفت: ما از نسل خدایان نیستیم، ما فقط انسانیم.

عقل و تجربه، این دو عصای چشمان کم‌بین و پاهای کجرو، به همه کسانی که سوگند نخورده باشند هرگز از آنان مدد نگیرند، بی‌رنج‌و‌عنای بسیار و بی‌نیازِ محاسبه بیشمار، می‌آموزند که در کف شیر نر خونخواره‌ای/غیر تسلیم و رضا کو چاره‌ای؛ که، هرچه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نیست/ پنجه با زورآزما افکندن از فرهنگ نیست. نه او عقل انسان دارد نه من زور حیوان؛ پس جدال بیفایده است. بااین‌همه ولی بسیاری رفتار دیگری پیش میگیرند، که نقض این حکم عقلانی است: تسلیم نمیشوند و آرام نمیگیرند و حتی حالت جنگ به خود میگیرند، چرا؟ شاید به پاس حمیت و حیثیت؛ و اینکه طرد و حبس و مرگ با افتخار به است از ایمنی‌ بزدلانه و سودانگاری سوداگرانه. نشان صدق سخنم همین که این سخنان غریب جلوه میکند. کسانی خواهند گفت این، تئوریزه کردن خوف و خطر‌گریزی و خفتگی و خامی است. اما بسیاری از ما اگر نیم‌شب قربانی دستبرد مسلحانه شویم، به‌حکم عقل هرچه داریم در سکوت تقدیم میکنیم، چرا نوبت مواجهه با سیاستی که شبیه آنش میپنداریم، کردار دیگری داریم: شجاع میشویم و امیدوار! ظاهراً آن‌که شرف شوالیه‌گری را به سیاست تزریق کرده، از اجتماع بازش ستانده.

ممکن است، چون آن نجیب‌زاده انگلیسی در فیلم مَچ پوینت، به‌درستی، بگویند که بدبینی بهترین بهانه برای مقاومت نکردن است؛ درست است؛ تبلیغ چنین ایده‌ای دور نیست که جامعه را به‌کشتی‌‌ای مانند کند که ناویهای آن پارو به زیر چانه و چمباتمه، فقط چشم به باد موافق دارند. شک نیست که همواره میتوان بادِ "میتوان" در دماغ خلق انداخت و سلسله مِیلِ جنبیدن آنان را جنباند و کاری کرد؛ و شک نیست که این، در موارد بسیاری هم، دربایست است، و ناسورِ کاهلی و کندیِ ناشی از منفی‌بافی و یأس‌انگاری را مرهم میشود و تیمار میکند. اما آیا از این که کسانی بدبینی را تن‌پوش ترس و تنبلی میکنند، درمی‌آید که هر بدبینی‌ای برآمده بربالای این دو وصف است؟ آیا «واقع» هیچگاه نمیتواند بد باشد؛ بیش‌بد از آنکه کوتاه‌ یا میان‌مدت درمانیش بتوان؟ کشتی‌شکستگانی در میانه اقیانوس را اگر اصلاً امیدی باید، به نزدیک‌شدنِ ناجی است؛ حتی اگر هیچ نشانی از او نباشد. در چنان وضعی، تلاش و امید و اعتماد به‌نفس ... همه اسطوره و افسانه است. اگر "تحریض" گاه چاره کاهلی است، "تخویف" هم گاه چاره جاهلی است. نه آیا برخی کارها ناشدنی است؟

آری، نه برخی که بسیاری و بیشماری! و ما با انداختن خود به معرکه آن، بسا که عِرض خود میبریم و زحمت خلق میداریم؛ و این را مکرر در مکرر میکنیم، و هرچه دامن ادعا و اطمینان را پهن‌تر مینمائیم و دورخیز را درازتر و رجز را بلندتر، زودتر و سخت‌تر زمین میخوریم و صدای شکستن استخوانهامان گوشها را بیش شکنجه میکند و رقت برمیآورد، باز برمیخیزیم و با شمشیرهای چوبین نعره‌زنان حمله میبریم؛ و حتی وقتی توش و توانی نماند و درماندگی چون اسبی مرده،‌ سنگین، رویمان خیمه زد، و نیرو و آبرو همه رفت، چنانکه گوئی اصلاً نبوده است، و عقل انتظار میبُرْد که یا عذر تقصیر به پیشگاه وجدان آوریم یا لااقل سردرگریبان از گوشه‌ای بگریزیم، تا رنج شرمساری، یا همان سریان عرق شرم بر همه‌جامان، بیش نفرسایدمان، مغرور این‌همه "امیدواری" و "پشتکار" و "چالاکی" و "خوش‌بینی" زبان به ستایش خود بازمیکنیم؛ غافل از اینکه این یک تفسیر است، تفاسیر دیگری هم هست: مثلاً "طمع‌خام" و "اصرار بر خطا" و "سعی بیفایده" و "سبکی تحمل‌ناپذیر عقل"!

از این بالاتر، کم نیست که از سربالاطلبانی که یقینشان به صحتِ قیامِ یک‌تنه خود هیچ نیست جز جهل بسیط، نوادری هم به‌یُمن بختیاریهای ناگهان و تصادفهای کمیاب، کامیاب شوند، و به حکم آنچه امروزش قران میمون میخوانند و دیروز طالع سعد، با احتمال نادر دو- سه جفت‌شیش متوالی برایشان بنشیند و نرد قدرت را ببرند و بر عاقلان طعن زنند که زنند و آبروی مردی را باخته و ریخته و شرف شهسواری را سوخته و خاکستر آن را روفته‌اند؛ اما آیا آنکه از اقل زیرکی بی‌نصیب نیست نباید دریابد که اگر کودکی که به بازی از هر سوی تیر می‌انداخت حلقه‌ای را هدف کرد که کمانداران در اصابت آن درمانده بودند، این را نمیتوان قاعده کرد و به استناد آنچه شد، امید برد که باز هم میشود؟ تا کی میخواهیم بازی بچگان را به ناموس تاریخ پیوند زنیم و از آن ضرورت و قانونِ انقلاب درآوریم و خود و دیگران را بازی دهیم، و وقتی می‌پرسند پس آخر کی؟ نه آیا کمال ویرانی در حد نصاب یا نصاب ویرانی در حد کمال است! آخر، شمارش معکوس تا چند؟ آن‌وقت، سر به گریبان شک و جهل فرو میکنیم و از مواجهه با نگاههای پرسان حذر میکنیم؛ یا برای حفظ آبروی تبخیر شده، شروع میکنیم به نقد مردم که چرا نشسته‌اند و کاری نمیکنند، و مگر آخر اینان همان مردم سی سال پیش نیستند، و مگر نمیفهمند که خطاست چشم‌به‌راه باشند؛ یا میپردازیم به این که دنیا هم ملت را دور زده و مصالحه کرده، که غربیها هم باج گرفته‌اند، که کار انگلیس است؛ یا به نقد تند همراهان و غمگساران و خواجه‌تاشان دست میبریم که تا اینان هستند و آب به آسیای فلان میریزند همین است، که مشکلْ خیانت خانگی است وگرنه کاری نداشت، که . . .؛ هیهات! اینجاست که اگر به بلوغ فرضی آن گاو شیاری نایل باشیم، که هم‌خیشش را متهم به کم‌کاری میکرد، بایدمان گفت: چرا شاخ میزنی، زمین سفت است.

آری هیچیک از آن توجیه و تعلیلها راست نیست؛ راست این است که خصم راهی برای هیچ کاری نگذاشته؛ و پایان آن به هرچه بسته باشد به ما نیست. این را البته با خشم و تحقیر انکار می‌کنیم، صرفاً از این‌رو که خوش نمیداریمش نه این که ناحقیقت است. ظاهراً واقعیت این است که قومی با زور عریان غلبه غریزی خود را دراز می‌کنند و از انبوهی حرف و نقل و طعن و نقد خوفی به خود راه نمی‌دهند، و ناموس تاریخ و هستی یا شانس و قران هم ظاهراً در همراهی با آنان است، ولی ما هنوز به معرکه‌گرفتن‌های خود ادامه می‌دهیم و اژدهاهای مرده اراده و عمل و حق و امیدواری و مبارزه و پیروزی نهائی! و ... را از جعبه‌های مخصوص معرکه‌گیری بیرون میآوریم که، بنگرید الان چنین میکنند و چنان. که البته نکردند و نمیکنند و ما باز هم از رو نمیرویم و میکوشیم این‌همه ضعف خود را در بی‌آبروکردنِ بیشتر حریف گم کنیم؛ و فکر نمیکنیم که آخر مگر پائین‌تر از سیاهی هم رنگی هست. آیا هر دانه بارانی که به زمین می‌آید هنوز هم تئوری جاذبه را تایید میکند؟ آیا بی‌آبروئی نمیتواند به حدی برسد که دیگر مؤیدات جدید چیزی بر آن نیفزاید؟

باری با اینهمه تبلیغ که من برای عقل میکنم میدانم که رفتار انسان، حتی انسان مدرن، چندان که مینماید و میگوید عقلی نیست؛ و مگر عقل چقدر توضیح میدهد و مگر توضیح چقدر حلِّ مشکل میکند؟ فارغ از خوشبینی و احتمال بالای پیروزی و اعتماد به نفس و امید و ترغیب و تشویق و مبارزه و مخاطره و تهور و قمار و رمز و راز و ابهام و تخیل و توهم و شعبده و جادو و ... که همه در ناعقلانیتی بیش و کم خویش یکدیگرند، آیا اصلاً میشود زیست؟ زندگی در تنگنای عقلِ تنها دشوار است. این را علی‌الخصوص چپ‌ها به‌شدت فهمیده‌اند. عقل که همان ماشین حساب سود و زیان است، زود میفهمد و گزارش میکند که بسا کارها را نمیتوان انجام داد، که مشکلات آن بسیار است، که خطرات زیادی در کمینگاه است، که دوستان همیاری نمیکنند، که نادوستان هرکاری میکنند، که به هدف نمیتوان رسید، که اگر هم برسیم سودِ آن تکافوی سودای آن نمیکند، ... ولی این "دوست‌داشتنی" نیست؛ چون ما بیشتر خواهشیم تا دانش؛ و چون زور دانش به خواهش نمیرسد. خواهش البته به عقل رجوع میکند تا راه نیل به مقصد را بپرسد، اما اگر زیاده با جوابِ "نه" مواجه شود، کلافگی میکند. جوانی که عاشق میشود، به سوی والدین میرود و شرح درد میدهد و تیمار میطلبد، که در نگاه او جز وصال نیست. آنان در پاسخ بسا که مشکلات را برشمرند: این که تناسبی میان دو خانه نیست، یا جواب مقابل منفی است، یا خوانده دون شأن خواهان است، یا اینک زمان زناشوئی نیست، یا ...؛ اما اعتراض جوان در پاسخِ تلی از این توجیهاتِ عقلی یک جمله بیش نیست: شما یک چیز را نمیفهمید، من عاشق او هستم و میخواهمش. اینهمه که در برتری عشق بر عقل گفته‌اند و آن را ستوده‌اند‌، که صد البته حرفی و کاری سخت سست و سخیف است، ولی یک مبنا دارد و آن این که زور عقل به عشق نمیرسد؛ عشقی که البته چیز مرموز و مقدسی نیست، فرط میل است که محاسبه و منطق را در مضیق میگذارد. اینجاست که "میخواهم" به "نمیتوانم" مجال نمیدهد. عقل چون شحنه است چون سلطان رسید/شحنه بیچاره در کنجی خزید. "میخواهم" سلطان وجود ما به سلطنت مطلقه است؛ صبوری و اعتدال و فرهیختگی قدری آن را به نوعی از مشروطیت نزدیک میکند، ولی نه زیاد. البته همگان عاشق نیستند و با عقل هم به کلی بدرود نگفته‌اند، اما عشقْ قطبِ این محور طولا است، انواع درجات "میخواهم" و "محتاجم" هست که به‌تفاریق از این نقطه‌نشان فاصله دارند، اما در روی خوش به محاسبات عقل ندادن، خویش اویند.

سیاست هم، چه آن را جنگ قدرت بگیریم و چه جدال خدمت‌، و چه حتی شاخص شخصیت و شرافت، هسته سخت آن "میخواهم" است و به‌نسبتی که این خواستن شدت گیرد، به عقل و صوابدیدهای آن پشت میکند. پادشاهی که در حالتی از اعتدال در پی جنگی یا اقدام سختگیرانه‌ای بر‌آید بسا که سخن وزیر یا مشاوری در گوشزد مشکلات و مخاطرات او را متقاعد کند، اما اگر خشم یا آز یا غرور یا حسد به او هجوم کند، عجب نیست که ناصحان و مشفقان خود را نیز به‌سختی سیاست کند؛ بازهم "میخواهم" به "نمیتوانم" مجال نمیدهد. میل مشدّد نمیگذارد به موانع فکر کنیم و در مسیر یا حتی سیر خود تردید اندازیم. تازه این حکمِ نمیتوانمِ عینی و واقعی است؛ نمیتوانمِ اخلاقی که خود بحث بغرنجتری است، و ضریب مقاومت آن درمقابل میل بسی ناچیزتر؛ و حکم مبارزه سیاسی آیا، فرقی میکند با سیاست‌ورزی؟ شاید فقط اینکه این میخواهم و نمیتوانم کمتر به‌صراحت است، چون انبوهی از توجیهات به مدد روپوش آن میآید؛ فرهنگ سیاسی ما، که سهام اصلی‌اش متعلق به حزب توده است، چنان پرورده شده که هر اظهار نمی‌توانمی را، به بهانه این‌که نماد ناامیدی و نشان عقب‌‌نشینی است، شرط کافی تخطئه و تحقیر میشمرَد.

گاهی هم البته این میل فروکاسته میشود به عادت و سرگرمی و شغل. همه آن قصه مشهور میرزا آغاخان نوری راشنیده‌ایم که در زمین خشکی امر به حفر چاهی داده بود؛ مقَنّی که از منظر برآورد عقلی و تجربی و کارشناختی بدبین بود، یکچند به کندن زمین پرداخت و هر چه بیشتر جُست کمتر یافت و زمانی به صاحب کار گفت: از این چاه آب برای شما در نخواهد آمد، و جواب شنید: برای دیگری که نان درمی‌آید! باری سیاست‌ورزیِ کثیری از مخالفان و منتقدان هم گاهی چنان است که گوئی هدف این نیست که از آن آبی برای ملت درآید بل شغلی و نانی برای آنان. این البته شناعتی نیست؛ هرکسی را شغلی باید و نانی؛ و پس از آن مشغله‌ای و تفننی؛ ولی داعیه درازتر از این است: مقنیان نگران آب می‌نمایند، و عقل منفصلی باید تا یادشان آورد جور نان، تمامه، بر آب نگذارند، علی‌الخصوص وقتی که خود میدانند از آن حفر جز خاک خشک که حتی خاطره‌ای از آب ندارد، درنخواهد آمد.

دلیل آوردن بر اینکه آنچه امروز بر ما میرود بد است و زشت و گریزنده از هر آنچه رنگ و بوی عدل و عقل دارد، و آتش جهل و حرص است که در خرمن حرث و نسل افتاده، چقدر محتاج تاکید و تکرار است؟ واگوئی هزارباره هر آنچه همه میدانند چه مشکلی از چه کسی میگشاید؟ به عمل کار برآید و عمل ممکن نیست؛ چاهی که در آن کلنگ میزنیم دیرگاهی است به لایه‌ای ستبر از سنگ خورده است و حکم عقل ظاهراً چیزی جز ترک این تلاش نیست. به حکم چرخ گردون و نظام پیچیده علّیِ مادّیِ آن، که نقش تصادف در آن کم نیست، این سنگ بالاخره ترََک برمیدارد، ولی به حکم ما نه. گاه زور ما خود به عنصری از این نظام علّی بدل میشود، اما جهازی میخواهد که گاه هست و گاه نیست؛ و اینک نیست؛ هروقت آری، وقتی سرکوبِ کافی هر تکانی و هر کیانی را سرکوفت، نه. در چشم‌انداز این انتظار، نسلهائی بر باد میروند، و آنان خوش نمیدارند؛ قواعد علمی حکایت از این دارند که یوسف حتماً به کنعان می‌آید ولی بسا که در آن وقت نسل یعقوب روی در تیره تراب کشیده باشد. و این البته ناخوشایند است. ولی مگر کسی قولی داده که در این جهان اصل با ناکامی نباشد؟ به‌گمان‌من، زیاده به این ناکامیِ بزرگ درپیچیدن، اندکی از امکان لذت را هم که ورای این، درون کامیابیهای خردوریز، برای این نسلِ بربادرفته هست و از دست و دامن غافل داروغگان فروریخته، معطل میگذارد. این‌سان، چاره در فاصله گرفتن از این غوغائی است که آتشش گرم نمیکند اما دودش به چشم میرود؛ ولی میل و آرزو و خواهش یا سرگرمی و شغل نمیگذارد؛ آنچه را میخواهیم، یعنی اینکه تلاشهایمان برای آبادی و آزادی ثمربخش باشد، هست میانگاریم و آنچه را آرزو میکنیم، یعنی رسیدن به هدف به‌صرف حرف، شدنی؛ هرچند در ترازوی عقل راست نیاید.

شاید بر تلاشگران حرفه‌ای و نیز بر تماشاگران متفنن نتوان خرده گرفت و عیب جست، چه، ما در عقلانیت محصور نیستیم، و این زندگی از مشغولیت ناگزیر است؛ شاید این واگویه‌ها و این مشارکتها و مبارزه‌ها چنان در آئینه اوهاممان افتد که گوئی به راستی کاری میکنیم. حتی اگر مُقِر آئیم که فایده‌ای ندارد، بسا که این بی‌منطقی در قالب منطقی از این دست درآید که کوشش بیهوده به از خفتگی است. پس شاید روا نباشد که از سوختگان، حقِ فریاد را هم سلب کنیم، و از مشتاقان، حق درخواست را. اما میتوان و میباید به مردمی که به این شلوغکاریها به چشمی بیش از این نگاه میکنند گفت که جدی نگیرید. این بیش از توپی نیست که برای حیوانات بازیگوش پرتاب میکنند تا بدوند بیابند و به دندان گیرند بیاورند و آنگاه دوباره جائی دورتر و پرت‌تر پرتابش کنند و از بازیگوشی و کم‌هوشی حیوان تفریح و تفرج کنند. گفته‌اند سازندگی کار مدیران و کارآفرینان است، روشنفکران تخریب‌گرند؛ یعنی انتقاد میکنند تا ساختن در مسیر بهتری افتد. باری اینک که مدیران خود از اساس تخریب‌چی‌اند و زیر هر سازه‌ای دینامیت میگذارند، کاری برای روشنفکران باقی میماند؟ بهتر نیست آیا مدتی ساکت بنشینند ببینند سرنوشت ما را به کجا میبرد و بگذارند در سایه سکوت، مردم قدری بیش به خود بیندیشند. آخر چنین نکنند هم همان میشود به اضافه مبالغی منت بر سر خلق. مگر آنکه این‌همه همهمه و غوغا را فقط از جنس واکنش فیزیوپولیتیک بدانیم که تفاوتی با کش‌و‌قوس و دهن‌درّه ندارد. نه‌آخر چهارسال است به یک حال مانده‌ایم؟

آنانی که ترس را تئوریزه نکردند و بی‌عملی را جامه توجیه عقلی نپوشاندند، چه کردند؟ از چاه آنان آبی برای تشنگان درنیامد، منت نانی را که به سفره خود میبرند سرِ که میگذارند؟ این تبارز و تبرّز برای برخی شغل است و برای بعضی مشغله و برای کثیری از مردم نگاه به آسمان سیاهی که آرزو دارند از پس یک روزه طولانی هلال باریکی از ماه رویت شود که تا فریاد زنند: ساقی بیار باده که ماه صیام رفت. جمعی در بیرون فریاد می‌زنند که طلیعه نزدیک است؛ آماده‌باش می‌دهند که به‌زودی در دور شاه‌شجاع می دلیرانه نوش می‌شود؛ و جمعی در درون وصیت می‌کنند که این روزه بیش طول خواهد کشید، اما می‌توان جوش و کوش کرد تا اگر نوش دلیر دست نمی‌دهد باری التجا شود که محتسب میگساران را شلاق به قاعده زند. و آن‌وقت برای این‌که چه‌کس واسطه این ریش‌جنبانی شود دعواهای عنیف میشود: جنگ میکردند حمالان پریر، تو نکِش تا من کِشم حملش چو شیر! هیاهوی زیاد برای وعده اندکی های‌و‌هوی که محقق هم نمی‌شود، چه فایده؟ دهنه غوغاگری را کشیدن شاید کمک کند تا مردم بیش به این بیندیشند که، فارغ از این جدالهای بی‌فایده، که هستِ نقد را به وعده‌های نسیه به نیستی می‌دهد، چه میزان از سهم خود از لذت را اعاده ‌توانند. نه‌آخر مرگ درراه است؟

می‌گویند در ذات سیاست گونه‌ای صحنه‌پردازی و نمایش هست. بازیگران می‌کوشند با نقشی که در صحنه تئاتر بر عهده گرفته‌اند، یکی شوند. اگر این راست باشد از آن ما فراتر از روحوضی نیست. چون بازیگرانِ این دمکراسی روحوضی را، حتی وقتی نقش را خوب بازی می‌کنند هم، به‌قدر کاکاسیاها تحقیر می‌کنند. کاش به حمیتشان برمیخورد! در برابر این خواهند گفت که بدتر بدتر از بد است، اما مرا گمان این است که بسی از حتی ما معمولیان، بسا که ترجیح دهند گرسنه بمانند و خرده‌ریزی نان درپیچیده در سفره سنگینی از منت و تحقیر وبالشان نشود. جوانی در همسایگیمان بود که غالباً صدای دعوایش با ناپدری به‌گوش میرسید. ناپدری همواره تهدید میکرد که با یک برگ انجیر از خانه بیرونت میکنم و جوان پاسخ می‌گفت که آن برگ انجیر هم نمیخواهم. تا بداند مومن و گبر و یهود، کاندر این صندوق جز ... نبود.

بااین‌همه، بر آنچه گفتم یقینی نیست. نه این‌که توصیه‌ام شدنی باشد و نه حتی کاملاً بر‌صواب. چون انسان بیش از این که فاعل عقلی باشد، فاعل میلی است؛ ولی میل خود را به زیور عقل می‌آراید. شاید هم چاره‌ای نباشد: نه آیا اگر باختیم به مصلحت است که نقش برنده بازی کنیم؟ نه آیا وقتی دردی را درمان نمیتوان، بهتر است به یمن شلوغکاریش فراموش نمائیم؟ نه آیا وقتی تشنه‌ایم و دست به چشمه نمی‌رسد، سنگ در آن می‌زنیم تا از بانگ آب سرمست شویم؟ مع‌الوصف، گمان دارم طرح آنچه که آمد خالی از صواب نیست. لااقل لختی دست بکشیم و بیندیشیم؛ تا حتی اگر به این برسیم که آنچه میکنیم ناچار است، باری انگیزه و نتیجه آن را در جای خود بگذاریم.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 266884


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
از گوشه و کنار...