X
تبلیغات
رایتل
آب و آیینه
به گلشن‌رویی آب و روشن‌روزی آیینه
آرشیو
29 شهریور 1385
وصف حال (۱۱) - خودِ خود حقیقت

چه می‌کشید اگر در مسیرتان هر روز در جایی قرار بگیرید و مردان و زنان گرسنه شما را با حسرت و تمنا نگاه کنند...

چه می‌کشید اگر کودکی بیمار و مبتلا به ایدز را ملاقات کنید که دردش، ثمره‌ی درد رخوتناک پایان پدر معتادش باشد...

چه می‌کشید اگر همان کودک به شما بگوید می‌ترسد پدرش از زندان آزاد شود و تلویزیون ۱۴ اینچ سیاه و سفیدشان را ببرد و بفروشد...

به یاد مادر ترزا می‌افتم... او هایدگر و کانت نخوانده بود. از آرای نیچه و کامو چیزی نمی‌دانست... هرگز حتی از رادیو استفاده نکرد... می‌گفت رادیو بگیرم که از واقعیت باخبر شوم؟ مگر واقعه‌ای مهم‌تر از درد و رنج افراد رو به مرگ و کودکان معلول و بیمار و سرطانی هم وجود دارد؟ سواد مادر در حد معلمی تاریخ و جغرافی ابتدایی بود... همان درسی که سال‌ها به کودکان صومعه لورتو آموخت... مادر نمی‌دانست پارادوکس چیست... او نمی‌دانست عرفان چند مرحله دارد... او نمی‌دانست مبانی فلسفی حقوق بشر چیست... او نمی‌دانست سنت و مدرنیسم چه نسبتی با هم دارند... اما  وجدان و عشق نابی بود که سامان هستی به قرن بیستم بخشیده بود... او به قول دوستی: آبروی عشق در زمانه‌ی ما بود...

امروزم به غم گذشت...


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 266948


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
از گوشه و کنار...