X
تبلیغات
رایتل
آب و آیینه
به گلشن‌رویی آب و روشن‌روزی آیینه
آرشیو
26 آذر 1384
به بهانه‌ شصت سالگی عبدالکریم سروش؛ تاخیر فرهنگی روشنفکران دینی

؟!

باوجود آنکه کارنامه روشنفکران دینی ایران طی یک قرن گذشته و مخصوصاً دکتر عبدالکریم سروش را در دهه‌های شصت و هفتاد، ستایش برانگیز می‌دانم و سهمی را که ایشان در جهت پیشبرد فرهنگی و اجتماعی جامعه داشتند نظرگیر و ارزشمند، ولی اکنون که به جامعه‌ی هم‌نسل اطرافم و پارادایم‌ها و اسوه‌های فرهنگی غالب و مورد قبول آنها نگاه می‌کنم این دسته از روشنفکران ایرانی را گرفتار مشکل لاینحلی در مواجه با این نسل می‌بینم که بنظر می‌رسد کل پروژه آنها را تحت الشعاع قرار خواهد داد. مشکلی که شاید بتوان آن را "تاخیر فرهنگی" این روشنفکرانِ دینی نسبت به الگوها، فضای فکری و مختصات ذهنی نسل جوان کشورمان شمرد با این تفاوت که تاخیرهای فرهنگی دیگر قابل جبران می‌باشد ولی جبران این تاخیر فرهنگی "خاص" نزد روشنفکران دینی می‌تواند صفت "دینی" بودن این جریان از روشنفکری را سخت به مخاطره اندازد!

روشنفکران دینی در ایران همواره به‌دنبال تعبیر جدیدی از دین، متفاوت از همه فهمها، تفسیرها، قرائتها، برداشتها و تقریرهای گذشته دین بوده‌اند. ولی این "تعبیر جدید" تفاوتش با تعابییر از دست رفته گذشته در عوارض و اعراض دین می‌باشد نه در ذات و جوهر دین ( نگاه کنید به مقاله‌ی "ذاتی و عرضی در دین" دکتر عبدالکریم سروش در کتاب "بسط تجربه نبوی" و یا کتاب‌های "محمد مجتهد شبستری"). حال آنکه نگرش نوین این نسل به جهان پیرامونش، تیشه به ریشه همان "ذات و جوهر" زده است! به گفته‌ای فراختر؛ اگر تحولات دینی و مذهبی قدیم مصداق پشت کردن به یک دین تاریخی و روی‌آوردن به یک دین تاریخی دیگر بود و یا به‌مانند آنچه روشنفکران دینی دنبال می کنند،  مصداق گریز از یک قرائت دینی به قرائت دیگری از همان دین، ولی در هر دو حال، اعتقاد به ذات و گوهر دین محفوظ و مصون بوده است. ولی نزد این نسلِ عمدتاً جوان و نوجوان، خود دین مرده است! نه اینکه فقط شکل خاصی از دین بمیرد. شکّاکیت عصرجدید که در این نسل بازتاب یافته و شکّاکیت متفکران دینی دومقوله یکسره متفاوتند. شکّاکیت جدید نه فقط به اشکال ظاهری پیام دینی، یعنی به جزمیات خاص آن، بلکه به کنهِ ذاتِ خود پیام دین یورش آورده و نابودش ساخته است.

البته می‌پذیرم که این شکّاکیت آنچنان وجه سلبیش غالب است که بعضاً خلاءهای شخصیتی در این نسل ایجاد کرده است، خلاءهایی که با صورتبندی‌های مناسبی پر نمی‌شوند و لذا ناگزیر تن به گزینش "شبه ابتذال" و "حادثه" می‌سپارند. گزینشی که  بیش از آنکه عامدانه، ارادی و آگاهانه باشد از روی انفعال است. ولی گره‌جای سخن آنجاست که آیا "روشنفکری دینی" می‌تواند راهی را پیش روی نهد که این "شبه ابتذال" در بلندمدت نتواند  "ارضاء" و "اقناع" مورد نیاز این نسل را ایجاد کرده و فراگیر شود؟


25 آذر 1384
روی جاده نمناک

رنج

از جلسه سخنرانی دکتر غلامرضا کاشی صاحب وبلاگ زاویه دید با عنوان "عدالت و آزادی در پرتوی خرد جمعی" باز می‌گردم. در نظر داشتم گزارشی از آن جلسه را در اینجا بیاورم ولی اتفاقی و شنیدن حکایتی مرا سخت به فکر فرو برده است؛ در راه بازگشت به دوستی صمیمی برخوردم و از اتفاق در گفتگوی با او صحبت از مردی شد که در محل کار او ( واقع در یک پاساژ ) عهده‌دار نظافت آنجا می باشد. ولی وقتی دست مزد ماهیانه او را شنیدم سوزی در جانم گرفت که رهایم نمی‌کند؛ ماهیانه 23000 تومان!! بله درست خواندید بیست و سه هزار تومن برای یک ماه کاری از قراری روزی 8 ساعت کار! درآمدی که نمی دانم در تقسیم‌بندی‌های اقتصادی برای آن چه اسمی در نظر گرفته اند؛ گرسنگی؟ و یا شاید هم زیر خط مطلق گرسنگی؟! نکته شکیب سوز آنکه بنابر مشاهده این دوست صادق، آن مرد ماهیانه حداقل سه هزار تومان از درآمد خود را برای کمک به محرومان صدقه می‌دهد!

نمی خواهم و نمی توانم کلمات را در سوز فقر و بی‌عدالتی و ... بگریانم که نوشته در این باب تنگ‌یاب نیست، ولی دل‌نگرانی آن فرزانه بیدار دل؛ مصطفی ملکیان در مغزم جانی دوباره گرفته است: من نه دل‌نگران سنّتم، نه دل‌نگران تجدّد، نه دل‌نگران تمدّن، نه دل‌نگران فرهنگ و نه دل‌نگران هیچ امر انتزاعی از این قبیل. من دل‌نگران انسانهای گوشت خون داریم که می‌آیند، رنج می برند و می روند ...


17 آذر 1384
من آن گبرم ...

مسلمانان من آن گبرم که بتخانه بنا کردم

شدم بر بام بتخانه درین عالم ندا کردم

صلاء کفر در دادم شما را ای مسلمانان

که من آن کهنه بتها را دگر باره جلا کردم

از آن مادر که من زادم، دگر باره شدم جُفتش

از آنم گبر مى‏خوانند که با مادر زِنا کردم

به بکری زادم از مادر، از آن عیسیم مى‏خوانند

که من این شیرِ مادر را دگر باره غذا کردم

اگر «عطّار» مسکین را درین گبری بسوزانند

گوه باشید ای مردان که من خود را فدا کردم


12 آذر 1384
صادقِ بى‏تفاوت (نامه‏ای از آرش نراقی)

دوست عزیزم؛ جناب آقای دکتر نراقی

باسلام

[...]

بعد از خواندن مقاله ی " ملاحظاتی درباره ی اختلاف آرای طباطبایی و مطهری در خصوص رابطه ی احکام حقیقی و اعتباری" سوالاتی ذهن مرا به عنوان شخصی علاقه مند به موضوعات و مسائل فلسفه اخلاق ولی در عین حال با معلوماتی بسیار اندک به خود مشغول کرده است که بهتر دیدم با شما استاد فرزانه در میان بگذارم.

1- فرض کنید که ما مى‏گوییم عمل خاصی «نادرست» است (یک ارزش) زیرا به‏کسی «آزار» مى‏رساند (یک واقعیت) اما با تاملی کوتاه روشن مى‏شود که ما این حکم اخلاقی را با ارجاع به واقعیت تنها توجیه نمى‏کنیم بلکه بطور ضمنی و پیشینی حکمی را قبول کرده‏ایم که خود ارجاع به یک مقدمه اساسى‏تر اخلاقیست و آن اینکه «افعال آزار دهنده نادرستند». بنظر جنابعالی این احکام کلی و اساسی اخلاقی (مانند آنچه در این مثال آمد و دیگر احکام اساسی مانند نیکوکاری و ..) را بر چه مبنایی باید پذیرفت، و یا به دیگران معتبر نشان داد؟

2- در صفحه ی 2 آن مقاله قرائت سوم از ادعای طباطبایی را کادب و دلیل آنرا بسیار ساده دانسته اید ولی آن دلیل برای من و تعداد دیگری از دوستانم، به دلیل زبان خاص منطقی آن قابل فهم نبود. اگر آنرا به زبان ملموستری بیان کنید لطف بسیاری کرده اید. ( آشکار است که این سوال برخواسته از فقر معلومات پرسشگر است ولی شوق "دانستن" مانع از عدم طرح آن شد)

[...]

از درگاه دادار برای جنابعالی بختیاری پایدار خواستارم.

اکبر 6/9/84

***

دوست عزیز؛ جناب آقای داستان پور

سلام،

پرسشهای خوب و در عین حال دشواری را مطرح کرده اید.  توضیحات مختصر زیر چه بسا تاحدی روشنگر باشد:

1. به گمان من حتماً باید میان این دو پرسش تمایز نهاد: 

پرسش اول،آیا می توان صدق گزاره ی اخلاقی الف (مثلاً "یاری رساندن به تهیدستان کار نیکی است") را دریافت؟

پرسش دوم، به فرض آنکه گزاره ی اخلاقی الف صادق باشد، آیا تصدیق آن گزاره کافی است که مرا به (مثلاً) یاری رساندن به تهیدستان برانگیزد؟

پرسش اول که محور بحث من در مقاله ی مورد اشاره ی شما بوده است، پرسشی معرفت شناسانه درباره ی امکان کشف صدق گزاره های اخلاقی است.  نظر من در آن مقاله این است که صدق گزاره های اخلاقی را می توان با ارجاع به پاره ای گزاره های حقیقی دریافت.  مثلاً فرض کنید که من می گویم: "آقای داستان پور جوان نیکی است."  این یک گزاره ی اخلاقی است.  اکنون فرض کنید که کسی از من بپرسد چرا آقای داستان پور آدم خوبی است؟  من می توانم در پاسخ چیزهایی از این قبیل بگویم: " او درفلان وضعیت دشوار از فرد مظلومی دفاع کرد، در فلان موقعیت که می توانست دشمن خود را از شغلش محروم کند، این کار را نکرد، با دوستانش با مروت رفتار می کند، و با دشمنانش با مدارا، و قس علی هذا."  به نظر می آید که فرد پرسشگر با شنیدن پاره ای از این توضیحات دیر یا زود قانع می شود، و مثلاً می گوید: "بله، حق با تو است ایشان مرد نیکی است."  در آن فهرستی که من برای آن فرد سؤال کننده برشمردم هیچ گزاره ی اخلاقی نیامده است.  یعنی تمام آنها گزاره های حقیقی اند.  اما من به اعتبار آنها صدق آن گزاره ی اخلاقی را برای آن فرد پرسشگر آشکار کرده ام.  بنابراین، پاسخ من به پرسش اول می تواند این باشد:  بله، می توان صدق گزاره های اخلاقی را دریافت.  و اگر از من بپرسید: چگونه؟ خواهم گفت :  با ارجاع به صدق پاره ای گزاره های حقیقی (به تفصیلی که در آن مقاله آورده ام.)

اما پرسش دوم، کاملاً متفاوت است، فرض کنید که من و شما با یکدیگر بحثی طولانی کرده ایم، و سرانجام شما برای من ثابت کرده اید که گزاره ی "یاری رساندن به نیکوکاران کار نیکی است" گزاره ای صادق است.  در همین هنگام شخص تهیدستی از راه می رسد و از من طلب یاری می کند (و فرض کنید که من در موقعیتی هستم که می توانم به آن شخص کمک کنم.)   اکنون پرسش این است: آیا صرف اعتقاد به صدق این گزاره به تنهایی می تواند دلیلی باشد که مرا به کمک به آن فرد تهیدست برانگیزد؟  فرض کنید که من به محض آنکه آن فرد را دیدم بدون هیچ واکنشی با فراغ بال نشسته ام و هیچ کمکی به آن فرد نمی کنم.  شما از من می پرسید: " مگر تو واقعاً معتقد نیستی که یاری رساندن به تهیدستان کار خوبی است؟"  من می گویم: " بله، واقعاً بعد از گفت و گوی با شما کاملاً قانع شده ام، و حقیقتاً معتقدم که آن گزاره صادق است" (و فرض کنید که من واقعاً راست می گویم).  اکنون شما ممکن است بپرسید: " خب اگر تو واقعاً چنان اعتقادی داری، چرا به این فرد کمک نمی کنی؟"  آیا من می توانم در پاسخ بگویم:  "من واقعاً معتقدم که یاری رساندن به تهیدستان کار نیکی است، اما هیچ تمایلی به یاری رساندن به آنها ندارم.  بنابراین، اگرچه به صدق آن گزاره معتقدم، اما انگیزه ای برای عمل کردن بر وفق آن ندارم"؟ 

فردی را که حقیقتاً و صادقانه به صدق یک گزاره اخلاقی معتقد است، اما این اعتقاد مطلقاً او را به عمل بر وفق آن باور برنمی انگیزد،  amoralist  (فرد نااخلاقی، یعنی صادق بی تفاوت) می نامند.  پرسش مهم این است:  آیا واقعاً می توان به معنای یادشده فردی نااخلاقی بود؟  این پرسش از جمله مهمترین و دشوارترین پرسشهای فلسفه اخلاق است.  برای پاسخ به این پرسش باید توضیح دهیم که منشأ قدرت الزام آور حکم اخلاقی (یا به طور عامتر، حکم تجویزی) چیست.

هیوم معتقد است که فردنااخلاقی ممکن است.  از نظر هیوم، تمام احکام اخلاقی احکام مشروط هستند، یعنی مشروط به دو عامل اند: یک باور ، و یک تمایل.  فرض کنید که من می خواهم از تهران به کرج بروم.  و معتقدم که بهترین راه رسیدن به کرج این است که اتوبان تهران- کرج را در پیش بگیرم.  بر این مبنا می توانم به نحو موجهی بگویم که "من بایداتوبان تهران- کرج را در پیش بگیرم."  این "باید" مشروط به آن اعتقاد و آن خواست است.  اکنون فرض کنید که نظرمن یکباره تغییر کند، و دیگر نخواهم به کرج بروم.  در این حالت دیگر معنی ندارد به من بگوید: "تو باید اتوبان تهران- کرج را در پیش بگیری."  به محض آنکه تمایل یا خواست من تغییر کرد، قدرت الزام آور آن "باید" هم منتفی می شود.  یا فرض کنید که من به هر دلیلی معتقد شوم که بهترین راه رسیدن به کرج این است که از جاده ی قدیم کرج بروم.  در این حالت هم باز معنا ندارد که به من بگوید: "تو باید از اتوبان تهران- کرج بروی!"  یعنی تغییر آن اعتقاد هم می تواند قدرت الزام آور آن باید را منتفی کند.  بنابراین مطابق این تصویر "دلیل" انجام یک فعل (یا منشأ قدرت الزام آور "باید") از تلفیق دو عامل متولد می شود:  یک اعتقاد، و یک خواست یا تمایل.  در مورد فرد صادق بی تفاوت، مطابق تصویر هیومی، عامل اعتقادی حاضر است، اما مادام که آن باور با خواست یا تمایل متناسب همراه نشود، نمی تواند فرد صاحب اعتقاد را به عمل برانگیزد. 

اما کانت معتقد است که فرد نااخلاقی (یعنی صادق بی تفاوت) ناممکن است.  از نظر کانت احکام اخلاقی نامشروط یا مطلق هستند، یعنی از خواست و تمایل ما مستقل اند.  از نظر او اگر کسی واقعاً معنای یک گزاره ی اخلاقی را بفهمد، و صدق آن را تصدیق کند،  به خودی خود موظف به انجام آن فعل است (در شرایطی که البته انجام آن فعل در توان اوباشد).  به بیان دیگر، از نظر او منشأ قدرت الزام آور احکام اخلاقی ضرورت عقلی است.  اما این حرف به چه معناست؟  به این مثال توجه کنید:  فرض کنید که کسی معتقد است:  (1) "همه انسانها فانی هستند."  و (2) "سقراط انسان است."  از این دو گزاره چه نتیجه ای حاصل می شود؟  ظاهراً روشن است که گزاره ی زیر منطقاً از آن دو گزاره حاصل می شود: (3) "سقراط فانی است." 

آیا ممکن است که کسی بگوید: " من گزاره ی (1) و (2) را واقعاً و حقیقتاً قبول دارم، اما گزاره ی (3) را نمی پذیرم، برای آنکه دلم نمی خواهد آن را بپذیرم!"؟  این فرد البته می تواند این پاسخ را بگوید.  اما اگر واقعاً در بیان این ادعا صادق و جدی باشد، بی خردی خود را نشان داده است.  به بیان دیگر، پذیرفتن صدق گزاره ی (3) (به فرض پذیرفتن صدق گزاره ی (1) و (2)) ضرورت عقلی است، و هیچ ربطی به خواست و تمایل ما ندارد.  کانت معتقد است که قدرت الزام آور احکام اخلاقی چیزی از این نوع است، یعنی شرط یا ضرورت عقلی است، ودر هر حال از خواست و تمایل ما مستقل است.

اما کدام یک از این دو دیدگاه درست است؟  آیا می توان منشأ قدرت الزام آور احکام اخلاقی را به شیوه های دیگری غیر از هیوم و کانت تبیین کرد؟  اینها پرسشهای دشوار و مردافکنی است که محل بحث من در آن مقاله نبوده است، و در هر حال، دست کم در بادی امر مستقل از پرسش اول به نظر می رسد، یعنی پرسش از نحوه ی کشف صدق یک گزاره ی اخلاقی را می توان مستقل از بحث درباره ی منشأ قدرت الزام آور آن حکم اخلاقی مورد بررسی قرار داد.

2- اما درباره ی قرائت سوم از ادعای طباطبایی چه می توان گفت؟

بگذارید ابتدا معنای پاره ای اصطلاحات فنی منطقی را با هم مرور کنیم.  ما در منطق دو نوع گزاره ی منفصله داریم:  منفصله مانعه الجمع و منفصله مانعه الخلو ( این اسامی عربی قلنبه سلنبه مرا می ترساند، شما را نمی دانم!).  صرف نظر از این اسامی مغلق، مفهوم مورد نظر بسیار ساده است.  به این دو مثال توجه کنید:

مثال اول، "علی ده یا دوازده سال دارد."  در اینجا این گزاره ی "یا" دار را منفصله ی مانعه الجمع می گوید، برای آنکه علی نمی تواند هم ده ساله باشد، هم دوازده ساله.  علی یا ده ساله است یا دوازده ساله، نه هردو.

مثال دوم، فرض کنید که شما به مغازه ای وارد می شوید، و فروشنده از شما می پرسد:  "نوشابه می خوری یا کیک؟" در اینجا این گزاره ی "یا" دار را منفصله ی مانعه الخلو می نامند، برای آنکه شما می توانید بگوید: "هم نوشابه می خورم هم کیک!"  یعنی شما می توانید یا نوشابه بخورید، یا کیک بخورید، یا هردو.

موضوع بحث من گزاره های یا- دار نوع دوم بود.  بگذارید این نوع گزاره های یا- دار را از زاویه دیگری با هم بررسی کنیم.  فرض کنید که خاتمی به تازگی به ریاست جمهوری برگزیده شده، و هنوز کابینه اش را معرفی نکرده است.  من به شما می گویم که "فردا خاتمی یا نوری یا مهاجرانی را به عنوان وزیر به مجلس معرفی می کند."  این ادعا در چه صورت صادق خواهد بود؟ 

فرض کنید که فردا خاتمی نوری را به عنوان وزیر به مجلس معرفی می کند، اما مهاجرانی را معرفی نمی کند.  در این صورت پیش بینی من درست درآمده است.  یعنی آن ادعای یا- دار من صادق است.

فرض کنید که فردا خاتمی مهاجرانی را به عنوان وزیر به مجلس معرفی می کند، اما نوری را معرفی نمی کند.  در این صورت باز هم پیش بینی من درست درآمده است.  یعنی باز هم آن ادعای یا- دار من صادق است.

فرض کنید که از قضا فردا خاتمی هم مهاجرانی و هم نوری هردو را به عنوان وزیر به مجلس معرفی می کند.  در این صورت باز هم پیش بینی من درست در آمده است (فراموش نکنید که گزاره ی یا- دار ما از نوع مانعه الخلو است، یعنی وقتی من آن ادعا را می کنم، مقصودم این است که یا اولی، یا دومی، یا هردو).  یعنی باز هم آن ادعای من صادق است.

فرض کنید که از قضا فردا خاتمی نه نوری و نه مهاجرانی، هیچ کدام، را به مجلس معرفی نمی کند.  در این صورت پیش بینی من غلط از کار درآمده است.  یعنی آن ادعای یا- دار من کاذب است.

بنابراین، می توانیم بگویم که ادعای یا- دار از نوع دوم (یعنی مانعه الخلو) صادق است اگر و فقط اگر دست کم یکی از سازه های فاصل آن صادق باشد، و کاذب است، فقط و فقط به شرطی که هر دو سازه فاصل آن کاذب باشند.  (مقصود من از "سازه های فاصل" جمله هایی هستند که با کمک "یا" به هم وصل شده اند.  برای مثال، در مثال یاد شده سازه های فاصل از این قرارند:  "فردا خاتمی نوری را به عنوان وزیر به مجلس معرفی خواهد کرد"، و "فردا خاتمی مهاجرانی را به عنوان وزیر به مجلس معرفی خواهد کرد.")

بر مبنای نکاتی که تا اینجا بیان کردم، می توانیم چند قاعده ی استنتاج منطقی ساده را نتیجه بگیریم.  مقصود من از قاعده های استنتاج، قواعدی هستند که اگر رعایت کنیم، صدق مقدمات به نتیجه منتقل می شود.  به بیان دیگر، اگر آن قواعد را درست به کار ببرم، صدق مقدمه یا مقدمات، صدق نتیجه را تضمین می کند.  یعنی اگر مقدمات صادق باشند، نتیجه حتماً و ضرورتاً صادق خواهد بود.

قاعده ی اول:  اگر گزاره ای صادق باشد، می توان هر گزاره ی دیگری را با "یا" به آن افزود، و نتیجه صادق خواهد بود. (این را قاعده ی معرفی "یا" می نامند.)

این قاعده به چه معناست؟  فرض کنید که من می دانم که گزاره ی زیر صادق است:

(1) علی کتابی را به مریم داد.

اکنون فرض کنید که من گزاره ی زیر را با کمک "یا" به آن بیفزایم (این گزاره هر گزاره ای می تواند باشد.):

(2) علی باید کتابی را به مریم بدهد.

و در نتیجه گزاره ی زیر به دست آید:

(3) علی کتابی را به مریم داد، یا علی باید کتابی را به مریم بدهد.

در اینجا اگر گزاره ی (1) صادق باشد (که بنابه فرض صادق است) در این صورت گزاره ی (3) حتماً و بدون تردید صادق خواهد بود.  چرا؟  دلیل آن را پیشتر در مثال خاتمی دیدم.  وقتی که یکی از سازه های فاصل یک گزاره ی یا- دار صادق باشد، کل گزاره ی یا- دار صادق خواهد بود. این برهان را می توانیم به این شیوه بیان کنیم:

(1) نتیجه می دهد (3).

بگذارید، این استنتاج را به شکل فرمال صورتبندی کنیم:  فرض کنید که گزاره ی (1) را با A نمایش بدهیم، و حرف فصل "یا" را با این علامت "v"، و گزاره ی (2) را با B، و "نتیجه می دهد" را با علامت "".  در این صورت آن استنتاج را می توان به صورت زیر درآورد:

A AvB

قاعده دوم:  اگر یک گزاره ی یا- دار صادق باشد، و ما بدانیم که یکی از سازه های فاصل آن کاذب است، در آن صورت سازه ی دیگر حتماً صادق خواهد بود. (این را قاعده ی حذف "یا" می نامند.)

این قاعده به چه معناست؟  باز فرض کنید که من می دانم که گزاره ی زیر صادق است:

(1) علی کتابی را به مریم داد، یا علی باید کتابی را به مریم بدهد.

اما فرض کنید که من به واقع می دانم که علی کتابی را به مریم نداده است.  یعنی می دانم که گزاره ی زیر صادق است:

(2) علی کتابی را به مریم نداد.

در اینجا فرض ما این است که گزاره ی (1) صادق است.  اما در مثال خاتمی دیدم که گزاره ی یا- دار فقط در صورتی صادق است که دست کم یکی از سازه های فاصل آن صادق باشد، و در اینجا، ما مطابق اطلاعی که داریم (بر مبنای گزاره ی (2)) می دانیم که سازه ی اول در گزاره ی (1) (یعنی علی کتابی را به مریم داد) کاذب است.  بنابراین، لاجرم باید نتیجه بگیریم که سازه ی دوم آن گزاره صادق است.  یعنی از صدق گزاره ی (1) و (2) می توان صدق گزاره ی زیر را نتیجه گرفت:

(3) علی باید کتابی را به مریم بدهد.

این برهان را می توانیم به صورت زیر بنویسیم:

(1) و (2) نتیجه می دهد (3).

صورت فرمال آن چگونه خواهد بود؟  فرض کنید که گزاره ی "علی کتابی را به مریم داد" را با A نمایش بدهیم، و گزاره ی "علی باید کتابی را به مریم بدهد" با B، و حرف فصل "یا" را با علامت "v"، و حرف وصل "و" را با علامت "&"، و حرف "نفی" را با علامت "~"، و عبارت "نتیجه می دهد" را با علامت "".  در این صورت آن استنتاج را می توان به صورت زیر نمایش داد:

AvB & ~A B

[...]

زنده و پاینده باشید

آرش

29 نوامبر 2005


   1       2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 266948


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
از گوشه و کنار...